بدترین حالت، بودن تو یه وضعیت بلاتکلیفه...اینکه ندونی تو رابطه ات با خدای خودت کجا قرار داری...افکار این روزهام یه ترس عمیق می ریزه به قلبم...

این روزا فکر می کنم که چقدر باید توی "قبر"  َم مستقل عمل کنم...واقعا ببین...هیچ برداشتی ازش ندارم...قبرَم=قبری که برای من است...یه جوریه...نا مأنوسه...دوستم بهم میگه به مرگ فکر می کنی؟ گفتم آره ولی کم...میگه چقدر یعنی؟ گفتم بیشتر شبا وقت خواب، یادم میاد گریه هم می کنم...میگه بهش فکر می کنی و گریه می کنی بعد می گی کم؟ گفت: من خیلی حالم بد میشه بهش فکر می کنم...رفتم تو پوسته ی بی خیالیم و گفتم حالا فعلا اونو بی خیال ...ولی واقعا فکر کردن بهش و گریه کردن چقدر تاثیرداره؟ وقتی من هیچ حرکتی نمی کنم و اعتقاد دارم به مرگ اما ایمان نه!!!

مطمئنم اگر بشناسمش و باهاش اخت بشم این دنیا اینقدر عذابم نمی ده...بدونم وقتی رفتم تو قبرَم ، یعنی جسم َم رفت توش، قراره چه اتفاقایی بیفته برای روحم...آرومترم...بهترم...

خدایا، من  انقدری که از این می ترسم تو منو کنار گذاشته باشی، از مرگ نمی ترسم...خدایا...به آغوش امنت احتیاج دارم...تلخ منم، همچون چای سرد، که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی و ننوشیده باشی...تلخ منم، چای یخ، که هیچکس ندارد هوسش را...