یادمون میره....
یادمه بچگی هام وقتی می رفتم مزار سعی می کردم پام رو قبرا نره !
تا رو یکیشون می رفت، چشامو می بستم،
تو دلم براش صلوات می فرستادم.چند سال گذشت.....
من بزرگتر .... مرده ها بیشتر....قدیمی ها پوسیده تر ..... جدیدی ها با سنگ شکیل تر....
نمی دونم امروز روی چندتا قبر پام رفت،برای چندتا یادم رفت صلوات بفرستم
اما راستش ، امروز یه چیزی فهمیدم
ما که دلمون نمی اومد حتی روی مرده ها پا بذاریم
تا رو یکیشون می رفت، چشامو می بستم،
تو دلم براش صلوات می فرستادم.چند سال گذشت.....
من بزرگتر .... مرده ها بیشتر....قدیمی ها پوسیده تر ..... جدیدی ها با سنگ شکیل تر....
نمی دونم امروز روی چندتا قبر پام رفت،برای چندتا یادم رفت صلوات بفرستم
اما راستش ، امروز یه چیزی فهمیدم
ما که دلمون نمی اومد حتی روی مرده ها پا بذاریم
این روزها چقدر راحت روی زنده ها و احساسشون پا میذاریم
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 18:11 توسط فاطمه
|
اینجا کلبه ای است که خاطراتم را به جای میگذارم تا شاید کسی بخواندو نپندارد که فقط اوست که درزندگی به دنبال حل مسئله است . از خودم مینویسم از گذشته ام حالم و آرزوهای آینده ام اینجا کلبه ای است که هرچرا که درزندگیه واقعییم تجربه میکنم مینویسم چون تاچیزیراحس نکنم وتجربه اش نکنم برایم معنای آنچنانی پیدا نخواهد کرد .فقط وفقط به عشق خدازندگی میکنم و به وصال اوزنده هستم زیرا ازعشق زمینی دست شسته ام چون به من ثابت کرده اند تورا آنطور که خود میخواهیم قبول داریم نه آنطور که هستی پس عاشق خداشده ام تا عاشقی کنم . با خدا تمام مسائل حل میشوند . دوستان میتوانند تبادل لینک کنند.